پروازپروانه ای خورشیدوجودت رابه دورنوروجودهستی کعبه ی دلهاتبریک گفته.امیدوارم تحقق سترگ ترین آرزوی زندگیت توام باسلامت وصحت درک کافی وقبولی حق باشد.تکه دستمالی(گل آن تو برگهای آن دستهای توکه به سوی شمع وجودهستی نورخدا درازمی باشد)که درفرصت کم ولی باعشق بسیارجهت سرزمین وحی هدیه ای باشد.مورداستفاده اش راخودت پیداکن.می توانی اشکهای سرشارازشوق دیداردوست راباآن پاک کنی اماحیف است بگذاراین اشکهای قیمتی برخاک پاک آن سرزمین مقدس به یادگاربریزد.می توانی پس ازشست وشوباآب زمزم جهت خشک کردن استفاده کنی امابازهم حیف است بگذارباگرمای سوزان آسمان کعبه ونسیم دلنشین آن خشک شودتاآب پاک زمزم به عمق وجودت نفوذکند.می توانی آنراهمراه خودت طواف دهی تاعطروبوی پرده ی یاررابگیرد.
درهرحال اگرهیچ به کارت نیامدحداقل دل من خوش است که مرایادمی کنی ودعا!چراکه پروانه ی دل خودم وهمه ی ملتمسین دعاراتوسط توبه آن سرزمین پاک فرستادم.
التماس دعا- عمه اعظم
سوم تیرماه۸۷
عمه ی عزیزم ازکجاشروع کنم وچه برایت بگویم؟ازبسته ای که همراهم کردی وتاکیدداشتی آن رادرمدینه بازکنم وازنامه ات که درمسجدالنبی خواندمش وحس وحالی که باتک تک کلماتش پیداکردم!
اجازه بده ازفرودگاه مشهدشروع کنم واشکهایم وخداحافظی ام به هنگام پروازباصاحب شهرم وکاش می فهمیدی که باهریارضاگفتنم چه حرفهاکه به آقانزدم.ازش خواستم خودش دراین سفرهمراهم باشدوخودش عنایتی بکندتادرکش کنم.ازمدینه ومسجدالنبی بگم یاازگنبدخضراء که توصیف حالم هنگام دیدنش ازتوان کلمات خارج است.ازگنبدخضرائی که محال است هربارکه ازکنارش می گذری توقفی نکنی وسلامی ندهی به پیامبرت وتنهادخترش که لااقل همین رامی دانی که درمدینه وشهرپدرش به خاک سپرده شده است.ازروضه النبی وخانه ی حضرت علی(ع)وهمسرش فاطمه ی زهرا(س)ازخانه ای که باغی ازباغهای بهشت است وازآنجاکه متولدشدندهمان انسان هایی که درقداست ومعصومیتشان فرشته هانیزشهادت می دهند.ازستون توبه وباب جبرئیل بگم که اگرخیلی خوش شانس باشی می توانی درکنارشان نمازی بخوانی وحاجتی بخواهی!ازقبرستان بقیع وسکوتش!ازغمی که بادیدن چندتکه سنگ وزمینی خاکی همان سنگ هابه قلبت واردمی کنند.ازبین الحرمین که هرروزروی خاکش می ایستادم وزل می زدم به گنبدخضراء وقبرستان بقیع!عمه جون ازنمازخوندن هام.دعاکردن ام!چه قدرحرف دارم که بایدبگم!!
ازوداعم بامدینه که سخت ترین خداحافظی عمرم بودوچه قدردلم میخواست که بازهم فرصت داشتم ومی تونستم بمونم!ازمسجدشجره ومحرم شدنم.ازلبیک گفتن هامون که باچه اشکی تکرارش می کردم.ازوقتی که واردمسجدالحرام شدم ومی خواستم واسه اولین بارخونه ی خداروببینم!ازوقتی که چشاموبازکردم ودیدم که روبروی کعبه واستادم!باورکن تمام بدنم سیخ شده بود.نمی دونستم واقعاباچشمای خودم دارم می بینم یانه؟ازاونهمه بزرگی وعظمتش ازاونهمه حال عجیبی که داشتم فقط تونستم سربه زمین بگذارم وسجده ی شکرش کنم!ازطواف کردن هام!ازنمازخوندن هام که می دونستم تمام دنیاروبه اونجاودراون لحظه دارن همراه بایه عالمه فرشته نمازمی خونن.ازسنگ حجرالاسودکه هرباربهش می رسیدی ازش می خواستی که یه روزی شاهدت باشه وارزشهاوعقایدوباورهات روبه یادت بیاره.ازناودون طلاکه هرروزروبروش می نشستم وقران میخوندم.ازدرخونه ی خداومحلی که یکی ازبزرگترین مادران داخلش شدویکی ازبزرگترین انسانهاروبه ماهدیه کرد.ازرکن یمانی که هربارازکنارش می گذشتی نسیم بهشتی رواحساس می کردی وازغاراحدکه باورنکردنی ترین عطررواحساس می کردی.همون عطری که مدت هاست توی خوابهام حسش کردم ومدت هاست که دنبالش می گشتم ونمی دونستم اون عطرحضورحضرت محمد(ص)ودخترعزیزشه!که هنوزهم می تونستی استشمام کنی وازنظرمن بوی بهشت بود!!! ازاولین شب ماه رجب که اونجامصادف شده بودبااولین پنجشنبه وهمون شب آرزوهایی که خیلی ازحاجتهام روتوش گرفته بودم!اون شب قشنگ ترین لحظات عمرم روگذروندم واون لرزیدن قلبه که خیلی وقت بودسراغم نیومده بودرودوباره تجربه کردم!ازماه رجب اونجاکه برای من زیبایی اش رودوچندان می کرد.خیلی جاهارفتم وخیلی کارهاکردم وخیلی حسهای پاکی روتجربه کردم که خودت بهترمی دونی وشایدبهترازمن درکش کردی.
حالاکه برگشتم احساس می کنم خواب بودم وحسرت می خورم که ای کاش بیشتراستفاده می کردم وحالادارم می فهمم که کجابودم.به وداعم بامکه واون خونه وتموم زیبایی هاش که فکرمی کنم تمام وجودم لبریزازغم میشه وحسرت اینکه دوباره قسمتم بشه ! چه قدرسخت بودوبرای من مشکل ترین خداحافظی بود.اصلادلم نمیخواست که برم.هرقدمی که برمی داشتم ودورمیشدم دوباره برمی گشتم ونگاه می کردم ومی ایستادم.اصلاپاهام یاری نمی کردکه برم!چون مطمئن نبودم که دوباره میتونم برگردم یانه؟خدای من! عمه جون الان که دارم برات می نویسم دستام اونقدرمی لزه که هرکلمه روچندبارمی نویسم!دستمالت روهرجاکه رفتم همراه خودم بردم وبرای من نمادی بودودلگرمی که خیلی هادلشون بامنه وهمسفرمن هستن واینکه چه قدربایدشکرگزارباشم به خاطرداشتن چنین خانواده ای!
امیدوارم چیزهایی که دیدم ویادگرفتم ولمس کردم روفراموش نکنم وامیدوارم که اون تحوله روتاهمیشه حفظش کنم واین دستمال برام یادآوراون روزهایی باشه که درکنارش بودم!
ای قوم به حج رفته کجاییدکجایید معشوق همین جاست بیاییدبیایید
یادمه دوسال پیش که وبلاگ نویسی روشروع کردم اولین جمله ای که نوشتم همین شعربالابود.
وبزرگترین آرزویی که داشتم دعوت شدن به سرزمینی بودکه به تعبیرزیبای آقای شریف شاید
فیروزه ای رنگ باشه.
سرزمینی که قلب هستی دراون می تپه وفضاازخدالبریزشده.
باورندارم که درچندگامی او.دربرابراو ودرپیشگاه نگاه او قراربگیرم وباورندارم که لحظه ی دیدارنزدیک است!
درتصورندارم که آن جاکجاست وچه فضایی است؟
همین رامی دانم که حضوراورابرخودلمس می کنم ورایحه ی خدارامی توان آن جااستشمام کرد.
باورندارم که چشمانم لیاقت چنین عظمتی راداشته باشد...
فقط می دانم که همه ی وجودچشم می شوم وخیره به بارگاهش!
باورندارم که پاهایم همچون خاکی راتاب بیاورند.امامی دانم که پای من به عشق فرومی رود.
ندانم که چه بایدگفت وچه بایدکردوچگونه بایدگریست؟!
ندانم که ابدیت مطلق ولمس گرمایش بردستانم اجازه ی ازدل گفتن رامی دهدم یانه؟!
حس بهت وحیرت ودلهره وشعف نمی گذاردکه قلبم درست بتپد...
وانتظاربرآورده شدن سترگ ترین آرزوی عمرم طاقت وصبرراازمن گرفته است.
رفتن ودیدن وشنیدن ولمس کردن برایم ممکن شده است.
وامیدآن دارم که بتوان درک کردوبتوان انسان شدوبتوان وجودیت رابه خاطرآورد.
برآورده شدن آرزویم درلیله الرغایب(شب آرزوها)ورفتن به مدینه ی پیامبرش درروزولادت برگزیده ترین
بنده اش وعزیزترین دخترش وتنهامادرم برایم فقط وظیفه ی شکروسپاس راگوشزدمی کند!

***باتوجه به نزدیک شدن به سالگردشهادت استادشریعتی تقارن زیبایی می بینم که این جمله ی ایشون روبنویسم:
حج!حرکت خودآگاه واتنخاب شده ی جمعی به سوی ابدیت مطلق.کمال لایتناهی.خدا!
ایثارخویش به خلق.امانه به خاطرخویش ونه به خاطرخلق.که خدا!
***پیشاپیش تولدمادرم-فاطمه ی زهرا(س)- روبه تمام هستی تبریک می گم وبه خصوص زنان ومادران ودختران ایران زمین
***ودرآخرحلالیت می خوام برای تمام رفتارم.گفتارم وبودن هام!همیشه هدفم انتقال بهترین وزیباترین لحظاتم به دیگران بوده وامیدوارم توی این راه کسی روناراحت نکرده باشم واگربه ناگاه وناخواسته کسی رنجیده خاطرشده باتمام وجودم عذرخواهم وامیدوارم که به معنای واقعی ببخشش منوببخشه وراضی باشه.آمین
التماس دعا-میترا(۲۶/۳/۸۷)
بگذاربه جای اینکه دعاکنم تاازخطرایمن باشم.بی مهابابه مصاف آن بروم.
بگذاربه جای اینکه برای تسکین دردم التماس کنم.توانایی غلبه برآن راداشته باشم.
بگذاربه جای اینکه درجبهه ی نبردزندگی دنبال متحدبگردم.به توانمندی های خودمتکی باشم.
بگذاربه جای اینکه نگران خودباشم.دل به صبری ببندم که آزادی ام رانویدمی دهد.
عطایی کن تاازترس فاصله بگیرم ورحمت تورانه فقط درموفقیت هایم بلکه آن راهمچنین درشکستهایم
احساس کنم!
(رابیندرانات تاگور)

دیشب داشتم یکی ازسری کتابهای (شماعظیم ترازانی هستیدکه تصورمی کنید)نوشته ی مسعودلعلی رومیخوندم که چشمم خوردبه این دعاوخیلی به دلم نشست وگفتم بنویسمش.
***تسلیت میگم این ایام رو والتماس دعادارم ازهمتون
مردم دگربه آسمان نمی نگرند به موج تکه تکه ی دریانمی نگرند
به شوق کودکانه ی آن دوران به بازیهای عاشقانه شان نمی نگرند
به قلب گرم ماه وستاره ها به صورت سردآفتاب نمی نگرند
اگربه زیرشاخ تلاجن نمی روند به سیب سرخ درختان نمی نگرند
طلاونقره والماس می خواهند ولی به جیب خالی خودنمی نگرند
به سوی تاج وتخت وطلامی روند چون دگربه قدوقامت خودنمی نگرند
وردازاین وآن کنندولی به پیرافتاده ای نمی نگرند
گویندازان ماست وسعت وبخشندگی بازبه دریای بی کران نمی نگرند
کنندبه دیگران خساست وپستی دگربه سخاوت زمین نمی نگرند
گوینددرآن بالاست جای ما چون دگربه لطف ومقام خدانمی نگرند
این شعررو(طلای عزیزم)برام نوشته وازش به اندازه ی دنیاهاتشکرمیکنم

میخواستم دعوتتون کنم به آدرس زیرکه یه سری بهش بزنین واگرمایل بودین بیشتردربارش بدونین من درخدمتتون هستم وواستون توضیح میدم.:
www.jeem.blogfa.com
فعل دل شکستگی وسردرگمی راآنقدرصرف کرده ام که ازحفظ برایت می خوانم.
گم شدن وبیراهه سرک کشیدن راآنقدررفته ام که چشم بسته نشانت می دهم.
پیله ی اندوه وناامیدی راآنقدردورخودم تنیده ام که روزنی ازنورهم به دیوارهای یخ زده ی قلبم نمی تابد.
ازاین سکوت وتیره بودن خسته ام! اینهمه دردبرای دستهایم کفایت می کند.
کزکرده درگوشه ای ازپیله ام!سردوساکت!تاریک وبی روح!ودرانتظارقطره بارانی!
واین تویی که خدایی ات رانشانم می دهی ومنم که بندگی ام رابرسجاده ی دعافریادمی زنم!
بندبندتوان وجودم راجمع میکنم وآهسته زیرلب می گویم:
بباف!تاروپودوجودم راباقلابت بباف!
ورنگی ازعشق برروح خسته ام بزن.
این بارطلب دعاهایم تاآسمان اوج گرفت وبندگی ام رابه شاهراه آسمانت پل زد.
ومن این بارپروانه می شوم وتااوج قبله گاه عرشت پرمی زنم...!
(خودم)

بهاراست وبازشکوفه های دلم بسته اند.
بهاری جدیدراانتظارمی کشم وشروع دوباره را.
گذرلحظه هاوثانیه ها نیامدنت رافریادمی کشند.
حتی پلک هم نمیزنم!آخرمیترسم مثل همیشه توبیایی ومن درحسرت ندیدنت تاهمیشه بمانم.
توهربارآمدی ورفتی ومن بارفتن هایت شکستم وسوختم.
امااین باربهارآمدنت راجشن می گیرم.
این بارحرفهای دلم رادرگوشت زمزمه میکنم.
این بارقاصدک نگاهم رابرایت اشک می ریزم.
ولی میترسم!میترسم که بیایی واین باراین من باشم که رفته ام!
این من باشم که بادیدن چشم هایت فراموش کنم هرآنچه گفتی بودرا.
میترسم سنگینی حضورت غرقم کند.
میترسم اشکهایم بهانه ی سکوتم شود.
میترسم این بارکه بیایی ومن ببینمت آسمان هم فرصت باهم بودنمان راتاب نیاورد.
میترسم بیایی ونفهمی که من عمری است که برای آمدنت نشسته ام.
میترسم بهارحضورت راطاقت نیاورم وسرماوزمستان تاهمیشه برایم باقی بماند.
اماتوبیا...!شکوفه هابه اراده ی تومی شکفندوبهاربااشاره ی توسبزمی شود!
توبیا...!هرچندکه اگربیایی من رفته ام...
(خودم)

پیشاپیش فرارسیدن نوروز۱۳۸۷روبهتون تبریک میگم.
سالی که گذشت واسه من پربودازخاطره وتجربه!تجربه هاوآشنایی هایی که به قدرگذرعمرانسان باارزش ان!همه ی خاطراتش خوب نبودن اماخوب سعی میکنم فراموششون کنم!توی این سال من دوستای جدیدوخوبی پیداکردم که حالابرام عزیزترینن!اگه بخوام اسم ببرم وتشکرکنم شایدکسی یاچیزی روبه رسم فراموشی ازیادببرم واونوقت...
فقط شکرمیکنم وتشکرمیکنم خدای مهربونم رو که امسال حتی واسه یه لحظه تنهام نذاشت وهمراهم بود وتشکرمیکنم ازهمتون که حالاشدیم مثل یه خانواده!خانواده ای که هیچ وقت فکرنمیکردم بشه ازبین کلی رشته سیم ویه صفحه ی کامپیوتری پیداشون کنم!لحظات وحس های خوشگلی رودرکنارهم گذروندیم وتک تکشون روسپردیم به تقویم زندگیمون.
وحالامن وتویابهتربگم (ما)یه سال بزرگترمیشیم ویه سال جدیدروشروع می کنیم!وآرزومیکنم که به اندازه ی ۳۶۵روزبزرگترشده باشیم وسال پربرکتی روشروع کنیم.
لحظه ی تحویل سال که شایدقشنگ ترین وزیباترین لحظه ی زندگی ماهاباشه واسه منم دعاکنین
میترا(۲۸/۱۲/۱۳۸۶-ساعت:۱۰:۵۰)
آن مرد عاشق بود. آن بازي عشق و آن حريف خدا. دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست. دل را سبز مي خواست و انسان را سبز، زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز... اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود، به غايتي سرخ. و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد، كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان، خون را برگزيد. نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را. آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود.
تركش كنيد و تنهايش بگذاريد كه شما را ياراي ياري او نيست.اين بازي آخر است و نه جوشن به كار مي آيد و نه نيزه و نه شمشير و نه سپر.ديگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخيز.برويد و برداريد و بگريزيد.
ديگر پيراهنتان پاره نخواهد شد،تنتان ، پاره پاره خواهد شد.كيست؟
كيست كه با تن پاره پاره بماند؟ ديگر غنيمتي نصيبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ،غنيمت ديگران خواهد شد.كيست؟ كيست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟
اين عزيمت را ديگر بازگشتي نيست، زيرا كه آن يار، گلو را بريده دوست دارد و سر را بر نيزه و خون را پاشيده بر آسمان.كيست؟ كيست كه با گلوي بريده و خون پاشيده بر آسمان، بماند؟
وقتي بنده ايد و او مالك، بازي اين همه سخت نيست.
وقتي عابديد و او معبود، بازي اين همه سخت نيست.
اما آن زمان كه عاشقيد و او معشوق، يا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق، بازي اين چنين سخت است و اين چنين سرخ و اين چنين خونين. و بازي عاشقي را نخواهيد برد، جز به بهاي خون خويش.
آن مرد حسين بود و آن بازي كربلا و آن يار، خدا.
عرفان نظر آهاری

دلم میخواست این پست روبرای اربعین بذارم اماباخوندن یه کتاب ازسیدمهدی شجاعی اونقدردلتنگ شدم که گفتم امشب همون شبی است که امامم داره منونگاه میکنه ولحظه لحظه ی ناب وپاکیه
روزهایی که بی تومی گذرد
گرچه بایادتوست ثانیه هاش
آرزوبازمی کشدفریاد:
درکنارتومی گذشت ای کاش! (فریدون مشیری)
جمعه صبح...
بی خبر.بی خبرازاین که اخرجاده این جانیست!آسمان است.آسمان آبی...
مابی خبربودیم.اوولی می دانست.می دانست آسمان پیش رویش است.آسمان پرستاره...
ماکه ستاره هایش راندیدیم ونمی بینیم.ولی اودید.دیدکه این طورررفت!
باعجله.باشوق.باشادی وشایدبالبخند...برچهره اش نبوداین لبخند!دردلش بودکه ماندیدیم.
مابی خبربودیم.اوولی می دانست.می دانست این جاده راه برگشتن ندارد...
این رفتن جای ماندن ندارد...ورفت...!
چون نمی خواست برگردد.چون نمی خواست بماند.
آنجاچیزی دید.چیزی که به خاطرش رفت.برنگشت.نماند!
ماراباقی گذاشت وتنها...ورفت...
مابی خبربودیم.اوولی می دانست.می دانست کجامی رود.می دانست که رفت!
می دانست که ازاینجاگذشت.ازخانواده اش.ازدوستانش.اززندگی اش وازبرادرش..
اورفت وما ماندیم.ماماندیم وخاطراتش.قدرش راندانستیم وندانستند.نمی دانیم ونمی دانند!
چه کردبرای ما؟ناممان را.هویتمان را.میهنمان را.مردممان راسرافرازکرد.
غرورمان رابرانگیخت.دستمان رابالابرد.سرمان رابالاگرفت...
چه کردیم برای او؟!
هیچ...
هیچ...
هیچ...!
ادمیان فرشته خوکمتربه دنیاقدم می گذارندوانگاه که ماراترک می گویند تازه می فهمیم که چه گل خوشبویی چهره درنقاب خاک پیچیده است.
16بهمن سال 60 بودکه کودکی متولدشد که وجودش به پاکی وسپیدی برفهایی بود که تمام شهرراپوشانده بود.اصالتی آذری داشت ونام آیدین برایش برگزیده شد.
15ماه بعدیارویاورتمام دوران زندگی اش به اوپیوست.حال اوتنهانبود بلکه صمدبااوبود. دوبرادربه سرعت بزرگ شدند.آیدین به 10سالگی رسیدودریافت قلبش برای چه می تپد.برای توپی گردامانه سیاه وسفید!بلکه نارنجی رنگ که شده بودتمام دغدغه ی اوومحمدصمد.سبدباقدش فاصله ی بسیارداشت اماآیدین هرروزنه تنهابه سبدبلکه به قله های موفقیت نزدیک ترمی شد.آیدین هرروزبیش ازگذشته برتلاشش می افزود.پس ازمدتی مسیرمحمدصمدوایدین برای مدتی ازهم دورشد.امانه قلبهاشان!
صمدبه تیم صنام وآیدین به تیم صباپیوست.سکویی برای پرتاب وبه اوج رسیدن او.
حال صمدکمتردرکناربرادربوداماحمایت ویاری آیدین همیشه همراه صمدبود.آیدین برای صمدبیش ازیک برادربود.سالهاگذشت وآیدین وصمدبه تیم بزرگسالان پیوستند.تیمی که آیدین آرشش بود.آرشی که تورکمانش وتوپ بسکتبال تیرش بود.سلطان پرتاب 3امتیازی توانایی های خودرابه همه نشان داد.بلندبالایی که بابرادرطوفانی برپاساخت ومقام سومی مسابقات دوحه ی قطررابرای مردمش به میهن اورد.امااین پایان افتخارافرینی های اونبود.بی همتای میدان به همراه صباافتخاری دگررابردفترقلبهاگذاشت.بازهم بهترین شدن درمیان تیم های باشگاهی قاره ی کهن وکسب مقام اول درمسابقات قهرمانی اسیانشان دادکه کیست آیدین نیکخواه بهرامی!
دلاوری که رویاهای ملت رابه حقیقت تبدیل کردوخواب المپیک راتعبیرکرد.اوکه بود؟ازکجاامده بودرامن هم به خوبی نمی دانم اماشایدامدتاماراخوشحال کند.به زندگی هامان امیدبخشد ودرگرگ ومیش روزی برفی وزمستانی بازعزم سفرکند.سفری به جایی دور وسفری که ازجاده شروع شدوبه آسمان ختم شد.سفری که آیدین راازماگرفت وحال که 40روزازنبودنش می گذردهنوزهم خیابانهاسپیداست!
آسمان می باردتاشایدبه مابگویدکه اوسپیدبود.سپیدزیست وسپیدرفت...
کسی که پس از40روزانتظارآمدنش به مامی گویدبرایم جشنی برپاکنیدکه من دوباره متولدشده ام!!!
شایداین پست باتموم کارهام متفاوت باشه وشایدهیچ وقت فکرنمی کردم که بخوام درباره ی چنین کسی اپ کنم!اماخوشحالم که باکمک های دوستان خوبم(آلاوغزاله ی عزیزم)تونستم یادی بکنم ازکسی که دوستانم زیبابراش نوشتن ومن جزتصدیق حرفهاشون کاری روشایسته نمی بینم!بازهم تشکرمیکنم ازغزاله وآلاکه این پست رومدیون اون هاهستم که باقلم زیباشون این باراون هاچیزی روبه یادگارگذاشتن
***یادی میکنم ازمردم غزه که به اندازه ی دنیاهابراشون حرف دارم وفقط میخوام که دعاشون کنین ***
شب رابه آرزوی طلوع تابانی چشم برهم نمی گذارم ورویانمی بینم.
ثانیه هابه بلندای عمرستارگان می گذردومن تشنه ترلحظه ی دیدار
به امیددرخشندگی بی مانندخورشیدچشمانم رابینانگه می دارم.
دالان تاریکی باپوشش سفیدرنگ ابرمخفی می شود.
میا تپیدن وجریان درقلبم کمرنگ می شود.
افتادن وخردشدن برگ برگ امیدم راحس می کنم.
به درازای یک چرخش زمین برگردپرنورترین چشمه ی درخشندگی بازبایدانتظاربکشم.
کورسویی ازحیات ودرخشندگی هنوزهم باقی است.
دستم راتااوج درازمی کنم وابری راکنارمی زنم.
قطره ابری می چکدبرشبنم های اشک گون چشمانم
قلبم راکف دستم می گیرم ودستانم راروبه سوی آسمان پیشکش مش کنم.
زیرتاریکی سفیدشب زانومی زنم وبه امیدطلوعی تابان بی قلب نفس می کشم!
سراززمین که برمی دارم غرق درباران بی بهانه اش می شوم ومست درتابش بی پایان وجودم!
لحظه تاریک است وتوطلوع کرده ای!
ومن غرق درنورطلوع تو...!
(خودم)

تسلیت میگم ماه محرم وتاسوعاوعاشورای حسینی رو!امیدوارم امسال بتونیم خوب درکش کنیم.
یک سال پیش درست درهمچین روزی به ماه قمری(۹محرم)ودرست درلحظه های دلتنگیم شروع کردم به نوشتن اینجا
خیلی دلم میخواست نه بهمن ماه(ایندفعه به ماه شمسی!)تولدیک سالگی وبلاگم روجشن بگیرم اماخوب...!)
درپیشانی نوشت ستاره ی بختم دل سپردن معنانداشت.
باوجودهمرهی چون توحاجتمندمعشوقی نبودم.
دربرابرعشق اقیانوسیت قطرات عشق هم مجال باریدن نمی یافتند.
غرقه شدن درگندم زارمحبتت مرایک دنیابس بود.
نفس هایم باتوتپیدن می گرفت ودوست داشتنی بی وصال کفایتم می کرد.
به واسطه ی ردپای عشق توحتی رنگین کمان هم خانه نشین قلبم نمی شد.
شایدخیال است.سراب است.اشتباه است این دل سپردن!
قسم به بزرگی ات تقصیرمن نبود! شایدهم بود...!
اما...امامن عاشق شدم.
عاشق قطره عشقی همچون من!عاشق دانه گندمی ازمزرعه ی بی انتهای تو.
می خواستم تاهمیشه وتاپروازازبرای توباشم.
اما...امااین بارهم شکستم! ولی بیراهه نیست این راه!!
پیونددلم رابادلی دیگرمحکم می کنم وبال هایم رابادستی دیگرقسمت.
این بارهردوتاهمیشه پروازمی کنیم وازبرای اقیانوس عشقی می شویم که هردویمان قطرات ان بوده ایم!
(خودم)
